تبليغاتX
شومینه روشن است

شومینه روشن است

 

دستم ناتوان تر از آن بود که مرهمی باشد برای شانه های فرو افتاده ات

 و شانه ام نیز، برای اشک های داغت

فقط در بدترین روزهای زندگیت، بهترین مرهم ها را برایت از خدا می طلبم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 5:29  توسط   | 

 

دنیا را بغل گرفتیم، گفتند امن است، هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد، بیدار شدیم، دیدیم آبستن تمام دردهایش هستیم

"منسوب به حسین پناهی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 21:51  توسط   | 

روی سراشیبی، بالا رفتن به مراتب سخت تر از پایین اومدنه.

اصولا روی سطح صاف راحت تر و مطمئن تر از سراشیبی می شه حرکت کرد.

سراشیبی از یه حدی که شیبش بیشتر می شه دیگه نمی شه ازش پایین اومد، از بالا "سقوط" می کنی می آی پایین.

آدم وقتی خیلی مدرن شد، سراشیبی ها رو عوض الاغ و پای پیاده با ماشین اومد پایین، در نتیجه خیلی زودتر رسید پایین.

کوه یه جور سراشیبیه که آدم های کمی می تونن به قله اش دست پیدا کنند، امام اون پایین ها، روی دامنه کلی آدم می آن تعطیلاتشون رو می گذرونن و می رن. من اگه جای کوه بودم، آدم های روی قله ام رو خیلی بیشتر از اون پایینی ها دوست داشتم.

"این پست کماکان ادامه دارد"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:6  توسط   | 

 

 ای که گویی دست بر دل نه مکن بی طاقتی 

 می نهادم دست بر دل گر دلی می داشتم

"صائب تبریزی"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:15  توسط   | 

 

خدایا دارم آتیش می گیرم. اسم Persian Gulf رو از روی گوگل مپ برداشتن، اون وقت ما هیچ کاری از دستمون بر نمی آد.

از بس که صدامون ضعیفه، هیشکی گوش نمی ده. این عربای ... دارن نهایت استفاده رو می برن. انگار ما تو این دنیا هیچ حقی نداریم که لازم باشه ازش دفاع بشه.فقط انرژی هسته ای حق مسلم ماست و بس...

نمایشگاه دستاوردهای س-پ-ا-ه زدن توی دانشگاه شهید بهشتی، عکس های روی جرس و کلمه و... که بسیجی ها و نیروی انتظامی و لباس شخصی ها ملت رو می زدن و می کشتن رو ردیف کردن و بهش افتخار می کنند و صدای زمزمه همراه با نفرت و بد و بیراه بازدید کننده ها رو هم نمی شنوند یا واقعا نمی فهمند انگار. راست راستی یادشون رفته تا 4 روز پیش با هزار دلیل می گفتن ما با مردم کاری نداشتیم و اونایی که زدن و بردن و کشتن و... ما نبودیم و... حالا این افتخارات چیه؟!!! لابد چند وقت دیگه ام نمایشگاه آقایون – خانم ها رو مجزا برگذار می کنند و تجاوزهاشونم نمایش می دن....

موندم کدوم گناه بزرگی باعث شد که من اینجا به دنیا بیام و انقدر زجر بکشم. خداااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:40  توسط   | 

 

گاهی وقت ها آدم دلش می خواد بدیهی ترین چیزها هم بهش ثابت بشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:28  توسط   | 

 

بخت ما رو ببین! روزی فهمیدیم تمام آن چیزی که در مسیر رشد کردن یادمان دادند، همان چیزهایی است که در مسیر رشد کردن باید از آن گذشت. با دست خود سخت کوشیدیم تا دیوارهایی هر چه سخت تر برای خودمان بسازیم. هر چه سخت تر بهتر و با تفنگی به محافظتش پرداختیم. حالا تفنگ پُتکی شده که با آن به جان این دیوار افتاده ایم در آرزوی بی دیواری و بی حجابی. تمام عمر در حال ساختن و بعد خراب کردن... کاش این همه انرژی از ابتدا در مسیر درستی روان بود. صمیمانه در آزوی بر افتادن نسل معماران دیوارهای سخت و آهنین هستم..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:32  توسط   | 

 

هفته پیش دوستی بهم زنگ زد و ازم خواست که باهاش برم و در جلسه معارفه یک فرقه شرکت کنم تا در صورتی که تاییدشون کنم، با پیرشون بیعت کنه.قبلا راجع به اونا صحبت شده بود و معرفشون خیلی هممون رو تشویق به این کار کرد ولی از اونجایی که قبلا اعلام کرده بودم که قاطی این برنامه نمی شم،دوستم ازم خواست فقط به خاطر اون برم، چون نظرم براش خیلی مهمه!

خلاصه ما رفتیم و "پیر" اومد و ما رو پِرِزنت کرد و بماند که چه حرفهایی زده شد و طرف کی بود و چیکار می کنند و ... فقط این نکته اش جالب بود که تاکید می کرد اگر از اینجا رفتید بیرون و کسی بهتون گفت ما بد هستیم بدونید که اون از یاران شیطانه!!!!!!!!!!!!!

برای شخص من فارغ از باقی چیزها، همین دعوت به قضاوت تا این حد خصمانه و آبکی کافی بود تا از بیخ و بن همشون برن زیر سوال (جالبه که این ملاقات بعد سفر کربلا برام پیش اومد و این ها هم خودشون رو سلف حق امام حسین می دونند).

علی ای حال قصه این دوست ما خیلی جالب بود. مدتیه که روزگار سختی رو می گذرونه و به مامنی برای آرامش احتیاج داره و به جایی که بهش تکیه کنه و آرامش پیدا کنه. از در که اومدیم بیرون، کلا تنها چیزی که از من نخواست، اظهار نظر بود. باهام از اون موقع تماس هم نگرفته، مبادا که مجبور شه من رو جزو گروه شیاطین دسته بندی کنه!!

اصولا آدم وقتی محتاج می شه، احتیاج از هر نوعی، به هر چیزی چنگ می زنه تا آروم بشه و از هیچ کوششی در این راه، حتی کوشش برای گول زدن خودش دریغ نمی کنه. تو زمانه و دیاری که نیاز بیداد می کنه "حبل المتین" های دروغین مثل قارچ سبز می شند و چه بسا هدف اونها هم برآورده شدن نوع دیگه ای از نیاز باشه.

خدایا! مارو از غیر خودت بی نیاز کن و رهبری کن ما رو برای چنگ زدن به ریسمان محکم خودت!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:5  توسط   | 

 

ما همون آدم هایی هستیم که اولین گزینه برای حل مشکلات برامون، دکمه دوست داشتنی

reset هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:13  توسط   | 

 خدایا! بلندتر حرف بزن.نمی شنوم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:40  توسط   | 

 

تا حالا از تعصب به مذهب ملت رنج می بردیم حالا از تعصب ضد مذهب. انگار حفظ تعادل در نگاه به مذهب در دنیای امروز خیلی سخته. جامعه فلک زده ما رو تصور کن! یک سری آدم با تعصب های مذهبی که البته کلی هم جهل و خرافه قاطیشه در کنار یک سری آدم دیگه که چنان از مذهب گریزون شدند و اصولا منطق رو در این زمینه کنار گذاشتند، دارند زندگی می کنند. تعداد هر دو گروه متاسفانه رو به افزایشه. اولی به خاطر بهره برداری حکومت از این نوع جهل و دومی هم به خاطر بیزاری از عملکرد حکومت و بیزاری از دسته اول. هیچ کدوم هم خودشون رو متعصب نمی دونند.گروه اول بقیه رو انسان هایی جهنمی و بدبخت می دونه و به راحتی استدلال هاشونو ندیده می گیره و گروه دوم هم اساسا خودش رو انقدر منطقی می دونه که نمی خواد باور کنه اون هم دقیقا داره مثل دسته اول احساسی و متعصب برخورد می کنه. نمونه برخوردهای غیر متعادل با مسائل همین مساله زیارت رفتنه. گروه اول انقدر غرق در تعصب ها و دنیای محدود خودشه که رفتن به هر جای دیگه غیر از زیارتگاه ها براش بی معنیه و حتی نمی پذیره که خود پیامبر اسلام چقدر به سفر تاکید داشته و در نتیجه توی دنیای بسته مکه و کربلا و سوریه و.. خودش هی دور می زنه. گروه دوم هم برعکس.هزار جور ایمیل با آمارها و اطلاعاتی که معلوم نیست از کجا درمیاد می فرسته که سفر مکه و زیارتی و ...پول تو جیب عربها ریختنه و ما خودمون گرسنه داریم و ای قوم به حج رفته و....و اصلا ککشون هم نمی گزه که خوب اونایی که دارن می رن آنتالیا و دبی هم دارن پولشونو می ریزن تو جیب عربا و ترکها. اصل حال کردنه.سری اول با مکه و کربلا حال می کنند و نمی خوان دبی و آنتالیا رو هم امتحان کنند، سری دوم هم با دبی و آنتالیا حال می کنند و نمی خوان مکه و کربلا رو امتحان کنند.

سفر هفته پیشم به کربلا نمونه جالبی بود از همین قضایا که میگم.

یک سری آدم کلا داشتند منو مذمت می کردند که برای چی داری می ری.جاهل!پول تو جیب عربا ریز!متعصب!دیوانه! و عده ای هم طوری برخورد می کردند که انگار دارند با یک عالم زاهد برخورد می کنند که سند بهشت کلا به نامش خورد و تموم شد. اصرار داشتند که اولین بار که رفتی توی حرم هر حاجتی که بخوای امام حسین بهت می ده. یعنی رفتی تو بگو سلام سلام امام حسین. من اینو می خوام.بدیا!!! روحانی کاروان هم که کلا هر جایی که می رفتیم قبلش "ام یجیب" می خوند و نقل ها می گفت از اینکه این یکی امام چقدر حاجت می ده و اون یکی چقدر و این در چه زمینه ای و اون یکی در چه زمینه ای و جایی که بهت تو بهشت می دن کجاست  و این کارو بکن زیارتتو خدا!!!! قبول می کنه و از این داستان ها ... هر چی این حرفاش رو و عملکرد هم سفرها که کلا اومده بودن که حاجت بگیرن و گناه هاشونو کلا پاک کنند و چند تا سند تو بهشت بزنن بیشتر کنار هم می ذاشتی کمتر نتیجه می گرفتی که کسی اومده "زیارت"!!!!! همه انگاری اومده بودند "تجارت"!!!

سفر بسیار سختی بود.سخت ترین سفر عمرم. از تاخیر 8 ساعته پرواز تا کثیفی و بی امکاناتی هتل ها گرفته تا جهل آزار دهنده اطرافیان و برخوردهای شدید امنیتی عراقی ها و ترس از بمب گذاری و شیعه کشی تا دیدن اینکه دولت ایران داره میلیارد میلیارد پول مملکت رو اونجا خرج می کنه و ملت رو کرور کرور با حرص و آز حاجت طلبی و بهشتی شدن ما ایرانی ها تحریک می کنه برند این جاها و همراشونم یک سری آدم تعلیم دیده برای تقویت تعصب و جهلشون می فرسته و خودش آگاهانه از این موضوعات نهایت سوء استفاده رو میکنه و به موقعش حماسه 9-دی راه می ندازه.

انقدر سفر سختی بود که موقع برگشت که همه عزاشون گرفته بود و گریه می کردند، من هر چه می کردم نمی تونستم خوشحالی شدیدم رو نشون ندم.

رفته بودم "زیارت". دیدن امام حسین و فهمیدم که حضورش مثل همون چیزی که فکر می کردم همه جا هست.همون طور که توی کربلا بود، همیشه روشن و آشکار توی تمام زندگیم هست و من همونطور که الان رفتم، باز هم کربلا خواهم رفت فقط به خاطر اینکه قطره ابی باشم برای زنده نگه داشتن یاد کربلا.

از نجف و کاظمین چیزی عایدم نشد و یا شد و من نفهمیدم. به جز حضور در کنار قبر آقای قاضی در وادی السلام که عبادتگاه ایشون هم بوده و واقعا جای فوق العاده ای بود. توی کاروان بحث این بود که سامرا و کاظمین بریم یا نه. همه به مدیر کاروان اصرار می کردند که بریم و ما آرزو داریم و ... و من و یکی دو تای دیگهء از خدا بی خبر!!! و مدیر کاروان به خاطر خطرات زیاد این دو تا شهر( به خاطر حضور زیاد وهابی ها در اینجا و بمب گذاری های متعدد) اصرار داشتیم که نریم. بالاخره رفتیم و واقعا یکی از روحانی ترین جاهایی که در زندگیم باهاش مواجه شدم سامرا بود.هنوز بعد بمب گذاری اسفند 84 و خرداد 86 حرم داغون بود.گنبد که نداشت.حصار دور قبرهای امام هادی و امام حسن عسگری و نرجس خاتون و حکیمه خاتون هم چوبی بود. ولی من نمی دونم این فضای تا این حد قوی از کجا نشات می گرفت. محل دفن دو امام؟ کاظمین هم همینطور بود و حداقل من همچین احساسی نداشتم. محل زندگی امام حسن عسگری با نرجس خاتون؟ محل تولد و رشد امام زمان؟ نمی دونم. ولی می دونم که یک جای عادی نبود.

به هر حال یه ورق دیگه از زندگیم ورق خورد و اگر در طول زمان این سفرم دستاوردی داشت در اینجا برای دوستان خواهم نوشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:29  توسط   | 

 هیچ چیز ترسناک تر از دیدن خودت نیست از نزدیک نزدیک...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 21:9  توسط   | 

به این نتیجه رسیدم که:

انسان والاتر، انسانی که بهتر زندگی می کنه، انسان تر، خداپسندتر....کسیه که جسورتره.کسیه که ابعاد  مختلف زندگی رو بیشتر تجربه می کنه.

کسی که خودش رو محدود به دین یا آموزه های دینی یا هر اسلوب و ...دیگه ای می کنه، فضای تجربه رو بر خودش تنگ می کنه و این بزرگترین ظلمیه که یه انسان می تونه به خودش کنه.

یا کسی که خودش رو محدود به پیشرفت های مادی می کنه از هر دست که باشه. مالی، علمی، کاری...

بزرگتر به نظر من یعنی باتجربه تر

بعضی وقت ها این تجربه ها می تونه خطرناک باشه ولی فکر نمی کنم بتونه برای مدت طولانی گمراه کننده باشه. وقتی نیت انسان رشد باشه چطور خدا می تونه گمراهش کنه؟

فکر می کنم خود خدا هم خیلی جسارت به خرج داد که موجودی به نام"انسان" رو به وجود آورد.

یه نگاه عمیق تر به ادیان هم که بندازی می بینی پیامبرها در زمان خودشون بیشتر از همه چیزهای دیگه "جسارت" بالایی داشتند و به قوانینشون هم که نگاه می کنی می بینی در زمان خودشون این قوانین روشنفکرانه تر و بسیار مدرن تر و بازتر از عرف های معمول جوامع خودشون بوده.

1400 ساله که هیچ دین و پیامبر جدیدی نیومده. معنیش یعنی چی؟ به نظر من یعنی خود انسان به درجه ای از رشد آگاهی رسیده که می تونه مرزهای عرف رو بشکنه و از اون فراتر بره.

نمی دونم شاید اینایی که میگم درست هم نباشه ولی به هر حال من "آیین" جسارت رو ترجیح می دم. کسی چه می دونه شاید یه روز هم به این نتیجه رسیدم که باید دستورات دینی رو بی کم و کاست اجرا کنم .ایشالا اون روز هم جسارت اون رو دارم که این کارو بکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:10  توسط   | 

 

سالی پر از عشق، پر از عشق، پر از عشق برای همه آرزومندم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 5:45  توسط   | 

 

وقتی که به یه دونه بُرِس فشار می آریم در واقع داریم به تمام بدنه و دسته اون فشار می آریم.درسته که اون یک دونه فشار بیشتری رو تحمل می کنه ولی این فشار مال همه جاست و اگر ادامه پیدا کنه می تونه همه برس رو خراب کنه.

رابطه آدم ها در جوامع هم همینطوره. اینکه خودمون شادیم کافی نیست. خیلی سخته درکش ولی واقعیت اینه که ما همه سوار یک کشتی هستیم و هر حادثه ای توی کشتی، مال همه اس. ممکنه اگر یکی از ملوان ها بمیره بقیه حتی نفهمند، ولی مرگ اون خدمات رو در کشتی کم می کنه، وظایفش روی زمین می مونه و شاید در هنگام حادثه نبودش خیلی هم حیاتی دیده بشه.

شادی ها هم همین طورند. حسادت می کنیم به شادی دیگران در صورتی که اون مال ما هم هست.

نمی تونیم و نباید از کنار درد و مشکل و غصه دیگران چون مال خودمون نیست راحت بگذریم. اشتباه می کنیم اتفاقا همه دردها و همه شادی ها مال ما هم هست.

انگار که همه با یک سری کش های نامرئی به هم وصل شده آفریده شدیم و نمی بینیم که هر کار اینجا می کنیم این کش اثرش رو به اون سر دنیا به یکی دیگه منتقل می کنه.

خیلی دلم می خواد بتونم اون چیزی رو که در این رابطه درک کردم درست بیان کنم ولی می دونم اینجوری که دارم می گم بیشتر شبیه شعاره تا یک مفهوم درک شده عمیق و کاربردی. شاید هنوز خودم راه زیادی دارم تا به کُنه این مطلب دست پیدا کنم تا بتونم درست بیانش کنم، ولی فعلا همین جور از ما ناقص بپذیرید و باور کنید که این شعار نیست. همه ما واقعا سوار یک کشتی هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 2:36  توسط   | 

 

" هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خود را به یاد نمی آورد "و هیچ پیله ای پس فردای پروانه شدن را.

داخل"" از سید علی صالحی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 23:56  توسط   | 

 

همین دنبال تو گشتن یه جورایی طوافم شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 7:46  توسط   | 

 

به نظرم بهترین مرد کسیه که زنش بیشترین احساس زن بودن رو داشته باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 5:54  توسط   | 

 

توی شهرستان ما، از اونجایی که نماینده اش با نماینده شهرستان بغلی که چشم دیدن همدیگه رو ندارن یکیه، همه لزوما می رن رای می دن که نماینده منتخب از شهر ما باشه نه شهر بغلی.( دلایل شرکت گسترده در انتخابات کلا در شهرستان ها بسیار با حاله)

اما کار باحال رو "آراد" کوچولوی ما کرد در روز حماسه!!

مامانم بعد از اینکه خواهرم شیر به بچه اش داد، بغلش می کنه و می ره مسجد محل که رای بده.

رای اش رو می نویسه و وقتی می خواد بندازتش توی صندوق، آراد همون بالای سر صندوق استفراغ می کنه و صندوق رو به گند می کشه.

کلا حقیقت رو باید از دهن و عملکرد بچه ها شنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 1:9  توسط   | 

این همه تفاهم در عین این همه تفاوت

کمال امنیت در کمال درک نشدن

این هنر ماست

من و تو

تویی که سخت یافتمت و ایمان دارم به یافته ام

"بازت نمی نهم"

عزیزترینم تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:8  توسط   |